کیمیاگر افسانه ی "نرگس" را میدانست.
جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند. چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.در مکانی که از آنجا افتاده بود, گلی رویید که "نرگس" نامیدندش.
اما نویسنده داستان را اینگونه به پایان نمیبرد.
می گفت هنگامی که نرگس مرد, اوریادها(الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند, که از یک دریاچه آب شیرین, به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند:چرا می گریی؟
دریاچه گفت:برای نرگس می گریم.
اوریادها گفتند:"آه, شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی..." و ادامه دادند:"هرچه بود, با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم, تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی او را ببینی"
دریاچه پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟
اوریادها شگفت زده باسخ دادند:کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست...
دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت:
"من برای نرگس می گریم, اما هرگز زیبایی او را نیافته بودم.
برای نرگس می گریم, چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم می شد, می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم..."
کیمیاگر گفت:"چه داستان زیبایی."
+
نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 1:25 AM توسط گل اطلسی
|
در سقوط هم می توان با هیبت و زیبا بود...
این را آبشار گفت...
+
نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 10:7 PM توسط گل اطلسی
|
مرگ, پایان کبوتر نیست
تقدیم به "بیتا.ص" دوستی که زود تنها شد
ازتون خواهش می کنم هرکس که این مطلب رو می خونه برای مادر" بیتا.ص" فاتحه ای بفرسته...
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 9:4 PM توسط گل اطلسی
|
آخرين برگ سفر نامه باران اين است...
كه زمين چركين است
دكتر شفيعي كدكني
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:51 PM توسط گل اطلسی
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد ...
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد...
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن است..
تنها مردن.
با تشکر از "پريسا"
+
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 9:29 PM توسط گل اطلسی
|
سهراب گفتی: چشمها را باید شست...شستم ولی...
گفتی: جور دیگر باید دید... دیدم ولی...
گفتی: زیر باران باید رفت... رفتم ولی...
او نه چشمهای خیس و شسته ام را ... نه نگاه دیگرم را ...
هیچ کدام را ندید...
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: "دیوانه باران ندیده...!"
+
نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 8:8 PM توسط گل اطلسی
|
می خواستم زندگی کنم در را بستند
می خواستم ستایش کنم گفتند خطر ناک است
می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است
می خواستم بخندم گفتند دیوانه است
به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است
پس فریاد کشیدم ... " زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم "
"با تشکر از الهه آبها"
+
نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 4:54 PM توسط گل اطلسی
|
داشتم کتاب شازده کوچولو رو می خوندم که به این تیکه رسیدم و به نظرم جالب اومد, به خاطر همین براتون نوشتمش. پیشنهاد می کنم بخونینش!
میلیون ها سال است که گل ها خار می سازند و با این حال,
میلیون ها سال است که گوسفند ها گل ها را میخورند...
حال آیا تلاش در فهم این موضوع که چرا گل ها این همه زحمت برای ساختن خار هایی میکشند که
هیچ وقت به دردی نمی خورند جدی نیست؟؟
آیا جنگ گوسفندها و گل ها مهم نیست؟؟
و اگر من گلی بشناسم که در دنیا تک باشدو بجز در سیاره من در هیچ جای دنیا یافت نشود ,
و آن وقت گوسفندی بتواند بی آنکه بفهمد چه می کند یک روز صبح با یک گاز نفله اش کند,
این مهم نیست ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:34 AM توسط گل اطلسی
|
با من چه باید بکنی...
که به میله هایم , به فضای تنگم , به دیوارهای آن چنان مانوسم...
که اگر دربگشایی پر نخواهم زد؟
بال هایم چیده نیست , پایم به چیزی بسته نیست , که نیازی به این همه نیست...
در من خاطره ی درخت مرده است,
آبی رنگ امسال نیست,
و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد.
من صحنه را سال هاست ترک کرده ام...
+
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 1:23 PM توسط گل اطلسی
|
روزی من زبان گل ها را می دانستم...
روزی هر آنچه که کرم ابریشم می گفت, می فهمیدم
روزی من پنهانی به پر حرفی سارها می خندیدم
و در بستر خود ...
به گفت و گو با پروانه ها می نشستم و پاسخ می گفتم
با هر دانه برفی که بر زمین افتاد و هنگام مردن گریست
من هم می گریستم
روزی من زبان گل ها را می دانستم...
چگونه بود آن زبان؟
چگونه بود...
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 10:19 AM توسط گل اطلسی
|
غم انگیز ترین چیزی که دیدم,
دارکوبی بود روی یه درخت مصنوعی
نگاهی به من کرد و گفت"
هی رفیق , دیگه درختا هم همون درختای قدیمی نیستن!
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 3:10 PM توسط گل اطلسی
|
سلام
میدونم خیلی وقته آپ نکردم
آخه... آخه....
امتحانا شروع شده( غیب گفتم!)


ولی من خیلی خوشحالم!
آخه به احتمال زیاد روز بعد از امتحانا با بچه ها میریم مسافرت
دعا کنین منم جزو کسایی که قراره برن باشم( دعا کنین رضایت نامه بهم بدن)
فعلا"
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 4:13 PM توسط گل اطلسی
|
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم،
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم،
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم...
اما برای تماشا ی تو همین یک لحظه باقی است....
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:28 AM توسط گل اطلسی
|
می نویسم , مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه , این گریه اگر بگذارد...
از طرف "یاسمن"
راستی می خواستم بگم که وبلاگ "گل اطلسی" روز ۱۱/۲/۱۳۸۷ یکساله شد!
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 4:8 PM توسط گل اطلسی
|
کودک رها شده , به ناگاه بیدار می شود ...
چشمان هراسانش را به هر سو می دواند ,
چیزی را جستجو می کند که هرگز نمی یابد ...:
چشمانی شرسار از مهر....
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 10:55 PM توسط گل اطلسی
|
با یه شکلات شروع شد...
من یه شکلات گذاشتم تو دستش...
اونم یه شکلات گذاشت تو دست من...!
من بچه بودم و اونم بچه بود...!
سرمو بالا کردم اونم سرشو بالا کرد!
دید که منو می شناسه...
خندیدم ...
گفت : دوستیم؟
گفتم: دوسته دوست...!
گفت: تا کجا؟
گفتم :دوستی که "تا" نداره!
گفت: تا مرگ...
خندیدمو گفتم: من که گفتم "تا" نداره..!
گفت: باشه...تا پس از مرگ!
گفتم: نه نه نه نه , "تا" نداره...
گفت: قبول, تا اونجا که همه زنده میشن...!یعنی زندگی پس از مرگ... بازم باهم دوستیم؟!
تا بهشت تا جهنم...
تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم...
خندیدمو گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد "تا" بزار!
اصلا یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا...
اما من اصلا براش تا نمی ذارم...
نگاهم کرد, نگاهش کردم....
باور نمی کرد...
می دونستم اون می خواد حتما دوستی ما "تا" داشته باشه...
اون دوستی بدون تا رو نمی فهمید....
"قسمتی از یکی از آهنگهای سیاوش قمیشی"
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 9:12 PM توسط گل اطلسی
|
اطلاعیه مهم:(!)
سایت گوگل اسم خلیج فارس رو به خلیج عرب تغییر داد....
اما اگه ۱ میلیون نفر اعتراض خودشونو به سایتی که آخر پست نوشتم بفرستن گوگل مجبور به درست کردن اشتباهش میشه.
حالا تصمیم با خودتونه که بزارید خلیجه همیشه فارس رو ازتون بدزدند یا ۵ دقیقه وقت واسه اعتراض کردن بزارید...
پس خواهش میکنم این کار رو انجام بدید و اگه می تونید این پست رو تو وبلاگ هاتون بزارید و یا حداقل برای دوستانتون بفرستین.
آدرس سایت:
www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html
مرسی از توجهتون
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 10:52 PM توسط گل اطلسی
|
سلام ...
خداحافظ...!
دیگر برای تو که زنده تر از مایی
برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند...
حرفی ندارم.
نمی خواهم آزارشان بدهم
بگذار تا به آنچه خو گرفته اند, زندگی کنند...
برای آن ها چه فرقی می کند...
که از این سرمای ناروای زمستان نگاه ها
دلی بلرزد...
یا که,
مورچه ای از تنهایی به خود بپیچد...
همان بهتر که نباشی و دق کنی...!
برای آن هایی که بسیار , بسیار تر خوش بخت ترند ,
برو....
برو که در این دو وجب خاک خدا ,
جایی برای تو نیست که باشی....
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 4:7 PM توسط گل اطلسی
|
دوتا جوجه عاشق هم بودن ...
همیشه و همه جا با هم بودن...
ولی...
وقتی بزرگ می شن...
می فهمن هر دو تا خروس بودن...!
این داستانو ننوشتم که دلتون بسوزه!
خواستم به نتیجه اخلاقیش برسم!
نتیجه اخلاقی: تا جوجه هستی عاشق نشو ...
+
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 3:25 PM توسط گل اطلسی
|
با آرزوی :
۱۲ ماه شادی,
۵۲ هفته خنده,
۳۶۵ روز سلامتی,
۸۷۶۰ ساعت عشق,
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت,
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی,
سال نو همگی مبارک...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 12:27 PM توسط گل اطلسی
|
ازم پرسید:دوستم داری؟
گفتم: آره...
گفت:چقدر؟
گفتم:از اینجا تا خدا...!
اشک تو چشمهاش جمع شد و گفت:
مگه الان نگقتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره...
خداییش شما دلتون نسوخت...؟!
+
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 11:20 AM توسط گل اطلسی
|
قفسم را می گذاری در بهشت تا بوی عطر مبهم دور دستی مستم کند.تا تنم را به دیوارها بکوبم.
تا تن کبودم درد بگیرد... و درد نردبانیست که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم...
اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید خودم را درگیر نمی کنم... با هیچ چیز.
در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم.
تن نمی کوبم به دیوارها که درد مرا به تو برساند...
"نفیسه مرشد زاده"
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 6:22 PM توسط گل اطلسی
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا ماهر عمر خوابش آشفته است
"دکتر شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 7:42 PM توسط گل اطلسی
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت .
از" آبی خاکستری سیاه" اثر حمید مصدق
"با تشکر فراوان از خانم سیدرضی"
+
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 7:0 PM توسط گل اطلسی
|
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را چنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی.
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
از"دیوار"اثر فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 6:51 PM توسط گل اطلسی
|
نگاه مرد مسافر به میز افتاد:
"چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است."
و میزبان پرسید:"قشنگ یعنی چه؟"
-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق, تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس.
و عشق, تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد,
مرا رساند به امکان پرنده شدن.
-و نوشداروی اندوه؟
-صدای خالص اکسیر می دهد این نوش...
از"مسافر" اثر سهراب سپهری
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:32 PM توسط گل اطلسی
|
و قاف حرف آخر عشق است...
آن جا که نام کوچک من آغاز میشود...
"شادروان قیصر امین پور"
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 9:11 AM توسط گل اطلسی
|
سلام:
دیروز یعنی ۱/آبان/۱۳۸۶
البته الان این پست تغیر پیدا کرده!ولی در هر صورت خواستم از دوستای گلم مثه پرستوی پرواز و
غربت گلها تشکر کنم.
بوستون می کنم. خدافظ!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 7:56 PM توسط گل اطلسی
|
وقتی نوبت به سومین شمع رسید,
با انوه گفت:"من عشق هستم
توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند
و اهمیتم را نمی فهمند,
آن ها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود
محبت کنند و عشق بورزند."
پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد...
ناگهان...
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع, دیگر نمی سوزند.
گفت:"شما که قرار بود تا آخر راه روشن بمانید;
پس چرا دیگر نمی سوزید؟"
این را گفت و گریه کرد...
چهارمین شمع گفت:" نگران نباش تا وقتی من هستم
به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.
من امید هستم."
کودک با چشمانی که از خوشحالی می درخشید,
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
ای کاش شعله ی امید هیچ گاه از زندگیتان بیرون نرود.
روز خوبی داشته باشید...
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 7:47 PM توسط گل اطلسی
|
چهار شمع به آرامی می سوختند...
محیط آنقدر ساکت بود که می شد نجوای آن ها را شنید.
هر کدام از شمع ها یک نشانه بودند:
امید,ایمان,صلح و عشق...
اولین شمع گفت:"من صلح هستم.
هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر می کنم که بزودی خاموش می شوم."
هنوز حرفش تمام نشده بود که شعله ی آن به آرامی خاموش شد...
شمع دوم گفت:"من ایمان هستم.
انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیش از این روشن بمانم."
حرف شمع ایمان که تمام شد, نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد...
وقتی نوبت به سومین شمع رسید,
با اندوه گفت:"من عشق هستم...
ادامه دارد...
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 9:50 PM توسط گل اطلسی
|